پارت پنجاه و سوم :

ـ خُ..... خب آدرسو گرفتی؟
ـ آره.
ـ زودتر آماده شید که بریم، شاید اون جا بهمون نیاز داشته باشن، بعد عمل سعید وقتی به هوش بیاد می خواد خانواده اشو ببینه مگه نه؟!
با این حرف انگار نور امیدی به دل همه تابانده شد و همه کمی جان گرفتند و آماده ی رفتن شدند.
سعید در یکی از بیمارستان های شهر نزدیک خودمان بستری شده بود.
با هزار جان کندن سعی کردم سرپا بمانم، ضعف تمام وجودم را گرفته بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    2

    خدایا شکرت انشاالله که زودترخوب بشه وگرنه این حمیدگرگ صفت دختره طفل معصومویه جاگیرمیاره خداکنه صحراباردارباشه خداکنه

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    سعیده خانم چندجااشتباه تایبی داشتیدرسول روسل وساعت سات و...نوشتید🙏

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    مرسی اسرا که اینقدر توجه داری اشتباه تایپی خیلی پیش میاد سعی میکنم کمترش کنم

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    اره الان چندخط نظرکه می خوام بنویسم اینقدردرست میکنم تااشتباه نشه چه برسه به شما🙏💋

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    قامت عالیه ممنون از پارت هدیه

    ۲ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    چقدر تلخ

    ۲ سال پیش
کپی شد!